![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
به من اعتماد کن رفیق من صادقم به ایمانت به من اعتماد کن رفیق من اشکم در تاریکی چشمانت
و تو میدانی مخاطب من کیست لازم به توضیح نمی دانم!
... پاییزاومد و برای من یک نوید داشت یک امید برای روزهای بهتر 2تا از دوستام کتاب شعرشون رو چاپ کردند دقیقاً در زمانی که جای من توی شهری که دوستش می دارم خالی بود.
مجید سعد آبادی کوهنورد قدیمی با _دالان حاج مختار پلاک9_ مردی با سرفه های دوست داشتنی وصاحب تنها نگاه موزیانه ایی که من بهش ایمان دارم. مردی از روزهای غم، غصه، قصه و البته روزهای موفقیت. مردی که غیر مستقیم اغلب منرو حدس میزنه دوستی که دنیای شعرش مثل دنیای خودش پر از تصویر دیدنیه و با تمام شخصی بودنش قابل درک وحسِ. مجید عزیز تو تنها کسی هستی که میتونه ایده پرداز فیلم های من باشه به جای اون همه دوستی که از سر لطف کارهای منرو میبینند هیچ وقت نبودم اما تو رو درک میکنم دوست من. تبریک میگم منتظر مجموعه بعدی هستم البته زمان مهم نیست مهم شعرهای قرمز و رسیده وآبدار تو ... انگشت های تو هنوز هم نقاشن اند چشم هایت یادت هست؟ مداد آبی پر رنگی بودی دستت را گرفتم و آن قدر آسمان کشیدم که چیزی از تو نماند جز ته مدادی که همین روزها مرا در خیابان می بیند و نقاشی های صورتم را خط خطی می کند
آسمان صاف بود باران کشیدی راه راه باران راه راه بود و راهم را گم کردم میله کشیدی میله راه راه بود وبه زندان کشیده شد حالا ته مداد برای خودش نقاشی شده که روی تمام دیوارها عکس خدا را می کشد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|