![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
آقــا اجــازه ! می شود آیـــا سوال کــرد ؟ فکــری بــرای دغدغـه هـای خیـال کــرد؟
در پیش چشم مـــن همه با غـم غریبـه اند انگــــار آفتــــاب محبـــــت زوال کـــــرد
مهر سکوت بر لـب ما نقـــش بـسته است فریــاد مبهمـــی همـــه را گـیج ولال کـرد
هرکس به کنج خلوت خودلانه کرده است خود را میان گـور خودش زنده چــال کـرد
آقا اجازه ! تــوی ســرم گُــرگرفته اســت از بس که قــاری غـــم قیــل وقـــال کــرد
آقاچگونـــه می شود از این زمـــین پرید پرواز مــی تـوان که بدون دو بــال کــرد؟
آموزگــار غــرق سکوتی که داشت بـود شاگرد مانــده اینکـــه چــرا او ســوال کرد؟
آموزگار رو به جوان خاضـعانه گفـــت بایــد تمــــام شـــب زدگـــان را حــلال کرد
تنهـــا به زیر پــرچم بـاور نشست وبس دل را تهـــی ز بــود و نبـــود محـــال کرد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. ” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!” مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|