![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
۱۴- مردن برای ابد در یک وضعیت ماندن است.
اگر زیاد آرام باشی، زنده نیستی. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:6 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۱۳-
نرمی، یکی از مهمترین ویژگیهای عشق است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۱۵-
اگر زمین از تاریکی نترسد،
شب می گذرد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
12- این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این-ممکن- نیست. در شرایطی که امکان قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری کنیم...
عزیز من! بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه در یک روزنامه ی امروز هست وفردا نیست، اینگونه بر آشفته ات کند، بمناک و برآشفته از آن باش که ما، نزدخویشتن خویش، از عملی، حرفی، و حرکتی، مختصری خجل باشیم.
این را پیش از ما بسیار گفته اند باور کن: هر کس که کاری می کند، هر قدر کوچک، در معرض خشم کسانی است که کاری نمی کنند.
هر کس که چیزی را می سازد -حتی لانه فرورریخته ی یک جفت قمری را- منفور همه کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هرکس که چیزی را تغییر می دهد -فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد وبمیرد- باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
.... و بیش از اینها، انسان، حتی اگر ((حضور)) داشته باشد. و بر این حضور، مصر باشد، ناگزیر ، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد...
از قدیم گفته اند، وخوب هم ، که:عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را نتوانسته نیروهایش را در راستای تولیدمفید یا خدمت به ملت، میهن،فرهنگ،جامعه، وآرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه یی نمی توان بست.
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسیت همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟ عمیقاً یک دلقک؛
یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بردار رفتار خویشتن آونگ است- تا آخرین لحظه حیات.
عزیز من! یادت باشد، اضطراب تو، همه چیزی ست که تنگ نظران، آرزومند آنند.
آنها چیزی جز این نمی خواهند که ظل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند.
رهایشان کن عزیز من ، به خدا بسپارشان، و به طبیعت....
تو خوب می دانی که اضطراب و دل ناگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از درافتادن با هر آنچه تو و من، هر دو نادرستش می دانیم، باز می دارد.
بانوی من! دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رودرروی خود، فقط چند قدم جلوتر، بدکینه ترین دشمنان را دارند.
آیا آنها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟
بگو: ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید ونخواهیم رنجید))...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
11- این، می دانم که مدح مطلوبی نیست اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی. و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی این زندانی، اسیر تو نیست- که ای کاش بود در خدمت تو ، مرید تو، بنده تو .... و این همه در بند نوشتن نبود.
اما چه می توان کرد؟ تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید و این، برای خوبترین و صبورترین زن جهان نیز آسان نیست. می دانم.
اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم در حضور تو زانو بزنم سر در برابرت فرود آورم و بگویم: هرچه هستی همانی که می بایست باشی، و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن. به لیاقت تقسیم نکردند؛ والا سهم من، در این میان، با این قلم و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود:
شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین رفیق
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۹- او... بسیار تنهاست ؛ و عدالت در تنهایی کاملاً بی رنگ است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۱۰- محبوب من میخواهم.. یک درخت کاج، یک چشمه کوچک، یک جفت مرغ وخروس ایرانی که روی پرچین ها بنشینند برای ما کافی است ؛ اما این را هم بدان که تو درست پشت خانه ات، عظیم ترین جنگل های دنیا را خواهی داشت البته به شرط آنکه فکر حصار کشیدن به دورآن به سرت نیفتد. و بالای سرت، پهناورترین آسمان آبی دنیا را خواهی داشت، به شرط آنکه نخواهی آن را پشت قباله ات بیندازم. و رو به رویت،دریا،دریا، دریا خواهی داشت، به شرط آنکه نخواهی تمام آب دریا را به درون کیف حصیری بزرگت خالی کنی و به خانه بیاوری.
آخر ماهی ها تشنه می مانند!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۸- من تورا تصویر خواهم کرد. تورا به رنگ ، به نور، و به آوازهای رنگین تبدیل خواهم کرد.
تورا به گل ، به کوه ، و به رودخانه های خروشان تبدیل خواهم کرد.
من از تو دنیا را خواهم ساخت و برای تو دنیا را
اگر سخنم را باور نمی کنی هنوز قدرت دوست داشتن را باور نکرده ایی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۷- قلب تو خانه من است، و همین مرا بس .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۶- دنیا آنقدر گل ندارد که در هرخانه حتی یک شاخه گل وجود داشته باشد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
آیا مسیح خواب هم میدید؟...! 5- چند ساعت دیگر به سراغم خواهند آمد. هم اکنون آماده می شوند.
سربازان،سلاح هایشان را تمیز می کنند پیک ها در کوچه های تاریک پراکنده می شوند تا قاضیان را به انجمن فراخوانند. نجار بر صلیبی که فردا خونم بر آن جاری می شود دست نوازش می کشد.
خداوندا ! کاش مرا به سرعت بکشند ! و به شایستگی !
می توانستم امشب در جایی دیگر باشم. در خانه ای که ندارم ، شاید زنی که ندارم ، و در پشت در کودکانی با موهای پرجعد ، لخند زنان و خرسند از دیدار پدر، می توانستند در انتظارم باشند. این رویا ناگزیرم کرده در این باغ در انتظار مرگی که از آن هراس دارم بمانم.
این ها همه چه گونه آغاز شد؟ آیا تقدیری را آغازی هست؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۴- عزیز من! شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است. من، هرگز، ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصحیح نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشتر خواه، مرز ناپذیر،یاغی و سرکش و بدلگام. هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد، وبازهم بیشتر ، وبیشتر... هر قدر که در برابرش کوتاه بیایی،قد می کشد، سلطه می طلبد، وله می کند.... غم، عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش،آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی... غم،هرگز از تهاجم خسته نمی شود. و هرگز به صلح دوستانه رضایت نمی دهد. و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار،نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب. من، مثل تو، می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آن کس که می تواند گلیم خودرا از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، وبی غیرتی ست، و بی آبرویی ، واسباب سر افکندگی انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بلکه فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه ، گفتم که ، برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده وغمزده، وشفادادن جهانی چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید، ودقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد. چشم کودکان وبیماران، به نگاه مادران وطبیبان است. اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی شان چند برابر می شود. به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار ، و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این سخن چندان پریشان نیست.
عزیز من این بیمار کودک صفت خانه ی خویش را از یاد مران! من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم -لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۳- خدا جاهایی زندگی میکند که به او اجازه ورود داده شود. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
2- سخت گیری آسان است. تنها کاری که لازم است، دوری از مردم و بدین ترتیب پرهیز از رنج است. در این حالت لازم نیست خطر عشق، ناامیدی و رویاهای ناکام را به جان بخریم.
6:30 صبح لب دریا-قرقیزستان واهیک کم میخوابه شصت سالشه وهنوز هم به گفته خودش مثل یک اسب باری کار میکنه از هیچ چیزی نمی ترسه جز در غربت مردن. سالها پیش با خانوادش ، همون زمان که نسل کشی در بعضی قسمتهای روسیه رواج پیدا کرده بود فرار کرده و اومده ایران. خواهرش توی یک کاباره توی خیابون منوچهری کار می کرده و خودش و مادرش هم توی یک مرغداری. ایران براش مثل یک رویا بوده جایی که اون رو از مرگ وترس به آرامش رسونده. خیلی سخت بود آوردنش برای این سفر اون مدارک درستی نداشت که تابعیتش رو ثابت کنه یعنی همه اون رو یک ایرانی میدونستند. العان 2روزه که اینجاییم اون هر روز صبح زود میاد اینجا لب دریا تا ببینه ؛
با اینکه دیروز کلی بدو بدو کردم اما شب خوابم نبرد مثل همیشه یک خودکار رو توی دستم گرفت وتقریباً تا صبح اون رو بین انگشتام گردوندم . اینجا هم یک محیط ساده است مثل هرجایی دیگه. دنیا سالهاست که چیز خاصی رو به نمایش نذاشته ؛ همه به دنبال اینند که خاص باشند قافل از اینکه همه شون یک عالمه تکراری هستند. واهیک آروم نشسته روی تخته سنگ وداره یک شعر روسی میخونه آروم باش مجلس امشب برای رقص تو برپا شده آروم باش همه عاشق خنده های پر از گرمای تواند برقص تا همه با تو برقصند آروم باش دریا آرومه وماه داره کم کم عاشقت میشه ... واهیک گریه میکنه وزیر لب زمزمه ، انگار داره یک پوست تخمه رو توی دهنش بازی میده //. میدونی رفیق تنها هنری که انسان روی زمین از خودش داره جداییه اما برای هرجدایی باید اول آشنا شد. درست کنار یک همچین دریایی من با اون خوابیدم تا صبح به ستاره ها نگاه می کردیم وهیچی نمیدیدیم.اندازه یک دنیا حرف زدیم ودنیای تازه ساختیم. هنوز هم نمیدونم به چی فکر می کرد. صبح به موجها نگاه کرد وگفت: تو طلوعی و من اولین موجی که توی صورتت میکوبم. ... وقتی داشتیم از مرز فرار می کردم دیدم که با یک افسر روس میخنده وداره برای اون میرقصه واهیک داشت ترانه ایی رو میخوند که اون دختر اون شب برای اون و اون روز برای اون افسر روس خونده بود. واهیک یک قهوه درست کرد و کنار خنکی دریا خوردیدم و خندیدیم و واهیک برام رقصید یک عالمه رقصید رقصید و رقصید...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۱- سلام و من دوباره حس باران را روی گونه هایم لمس میکنم گویا آسمان هم یک دل پر میخواهد برایم دروغ بگوید. خدایا بیا تا باهم آب بازی کنیم شاید این بار گوشه چشمهای تو خیس شد. ===== و من برای دوباره های تو مینویسم میدانی که آرزوی تورا با کسی درمیان گذاشتم که خدایی است به کوچکی خدا... ۱- رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم؟ خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم؟ مثل هزیان دم مرگ از آغاز، چونین در هم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست من و تو کم دیدیم؟ بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست من وتو کم چیدیم؟ وقت گل دادن عشق،روی دارقالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست منو تو کم خواندیم؟ من وتو ساده ترین شکل سرودن را در معبرباد با دهانی بسته واماندیم
منو تو کم بودیم ؟ منو تواما در میدانها اینک اندازه ما میخوانیم؟
ما به اندازه ما میبینیم ؟ ما به اندازه ما میچینیم؟ ما به اندازه ما میگوییم؟ ما به اندازه ما میروییم؟ من وتوکم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم من وتو خم نه و درهم نه و کم هم نه که میباید با هم باشیم من وتو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم؟
من وتو حق داریم که به اندازه ماهم که شده با هم باشیم؟ من وتوحق داریم که به اندازه ما هم که شده با هم باشیم؟
گفتنی ها کم نیست تا...
---- به چله نشسته ام تا بیایی میدانم که دستم را میخوانی شاعر دربار تصویر ها این بار عکس خودرا در گل آب دیده است....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|