![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
چند روزه هوا بازیش گرفته نه میشه گفت سرد ونه میشه گفت گرمه تمام برفهای زمستون آب شده و سرمای بارون از شهر مون فراری، اما با این حال به درستی جای پای بهارو تابستون رو نمیشه تشخیص داد
پا بهش زدم و مثل توپ پرتش کردم جلوتر نمیدونم سنگه داشت جلو میرفت یا من دنبالش میرفتم
فکر کن توی بچگیهامون چقدر با این سنگ بازی کردیم چه بازیهایی هفتسنگ،سنگ کاغذ قیچی نخند دارم جدی میگم
یادته وقتی مرحله به مرحله سنگها رو به هوا مینداختیم و با دست میگرفتیم و هی سنگها زیاد میشدند چقدر برای هم کُری میخوندیم باهاشون بازی میکردم و یا اصلاً بازی نمیکردم من عاشق تصورم تصور تو تصور... تصور عشق و حتی تصور یک توهم
اما نه من دیگه با سنگها دوست نیستم! چون فهمیدم که با سنگها فقط هفتسنگ و گل یا پوچ بازی نمیکنند بلکه با سنگ اونقدر به سر دوستم زدند تا بمیره اسم این بازی بازی سنگسار بود اینطوری بود که دوستم قبل از بازی عاشق شده بود ،عاشق یک دوست دیگم و وقتی بازی شروع شد که تیم مقابل عشق اونهارو به خودش مربوط دید؟! میبینی اینها همشون زمینه چینیهای بازیه مثل یارگیری اول بازیهای کودکیمون بعد دوستم و فرو کردند توی خاک و با سنگ زدنش با اینکه دوستم فقط 17 سالش بود کلی آدم داشتند باهاش بازی میکردند آره * دعا * دوست ِ من یک تنه بازی کرد من نبودم وگرنه توی یار گیری یار اون میشدم
چشمام برای یک لحظه فقط آسمون رو میدید تو صورت هر کسی فقط آسمون رو میدیدم و به بازی هایی که میشه با سنگ کرد دیگه فکر نکردم آخه دیگه از سنگ میترسم از هرچی که بازی باهاش رو بلد نباشم میترسم من هیچ بازی بلد نیستم من آدم ترسوییم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
سلام
دوست من گندم سبز من رو دعوت کرده به بازی آرزوها ، رویه این بازی اینطوره که 5آرزو میکنی و 5دوست رو هم دعوت میکنی تا آرزو کنند. 1- لحظه دیدار نزدیک ست، باز من دیوانه و مستم. باز میلرزد دلم دستم.بازگویی در جهان دیگری هستم. 2- تو خوشترین خنده سرنوشتی . ای باور وعده های خداوند زیباترین گوشه های بهشتی. 3- داستان تو رو بنویسم 4- بخندونم از ته دل 5- فیلم آخرم و رمان نیمه تمام رو تمام کنم و دوستانی که میخواهم آرزوها شون رو برامون بگند! لطفاً نظراتتون رو در پست قبلی که نو هم هست بدید ممنون. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:37 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند.
نیروی مجذوب کننده چشمانش را هنوز به یاد داشتند. (( وای،از تو چه می خواست؟ )) (( روحم را.از تو چی؟ )) (( یک سکه برای تلفن کردن به خانه )) (( خب، می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟ )) (( آره،می خوام.اما نمی تونم.حالا دیگه پول ندارم. )) (( عیبی نداره.من یک عالم پول دارم. )) برایان نیول |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:35 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|