![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
مردی هر روز گاوش را به صحرا میبرد و می گفت یا حضرت ابوالفضل این حیوان سپرده دست تو ، و میرفت خونش عصر گاو خودش برمی گشت خونه . یک روز مرد مریض شد . به پسرش گفت این گاو رو امروز تو ببر شب هرچه صبر کرد گاو به خانه برنگشت. به پسر گفت :گاو رو به کی سپردی . گفت: به خدا مرد زد تو سرش و گفت :ای بی عقل اگر به حضرت ابوالفضل سپرده بودی به خدا شکایت میکردم حالا... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:57 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|