تبليغاتX
دروازه
دروازه ای به روی میدان مبارزه

شب یلدا

باتشکر از دوست عزیزم  مینا که من رو به این بازی جالب شب یلدا دعوت کرد.

 

وقتی میخواستم در مورد خودم بنویسم خیلی چیزها به ذهنم رسید اما همه رو کنار زدم چون دوست داشتم چیزهای واقعاً شخصیم رو پیدا کنم .

برای خودمم خیلی جالب بود که من چقدر آدم معمولی بودم.

هیچ چیز خاصی در زندگیم وجود نداشته ولی این خاطرات برام خیلی عزیز هستند .

 

 

گیج بودن میان آدمها

اولین بار در زندگیم که مبصر کلاس شدم خیلی خوشحال بودم . طوری که از مدرسه تا خونه همینطور الکی می خندیدم همه مردم محله که همیشه منو ساکت دیده بودند براشون جالب بود که چرا میخندم یا حداقل خودم اینطور فکر میکنم.

 

 

اولین گناه

تنهایی رفتم خونه عمم که یک ایالت دیگه بود و عموی پدریم که پدرشوهر عمم بود یک روز کامل برام شاهنامه خوند ومن کلی لذت بردم اما زمانی که پدر و مادرم پیدام کردند رفتم زیر کمد قایم شدم و تا یک هفته بعدش وحشت داشتم و کابوس می دیدم.

 کابوس

 

بزرگترین کابوس

 

یک کابوس .... که همیشه با منه

یکباره تنم یخ میکنه و همه دنیا برام اسلو موشن (حرکت آهسته) میشه بعد حس میکنم یک مرد با دوچرخه از جلوم رد میشه و به من میخنده همزمان با این فضای آرامش یک تصادف وحشتناک پشت سرش اتفاق میفته و من هیچ کاری نمیکنم

 

 

دندون درد

دندون درد دردی که آدم رو اذیت میکنه اما یک حس جنسی لذتبخش هم برای آدما داره

و احساس خاصی که مثل دندون درد برای من وجود داره تصور شلیک گلوله توی شقیقمه

 

 

خودآزاری

من برای هرچیزی باید خودم رو توجیه کنم

مثلاً اگر یک کفش بخرم 100 هزار تومان به این فکر نمیکنم که می ارزه یا نه بلکه سعی میکنم برای خودم اینطور توجیه کنم که این پول هزینه یک ماه کرایه ماشینمه که هیچ جا به حساب نمیاد در صورتی که این کفش جلوی چشممه

 

 

(        )

 

یکم هم از خاطراتم میگم

 

دیوانه وار سینما رو دوست دارم و وحشتناک فیلم میبینم طوری که با یک بار دیدن یک فیلم اون رو با تمام جزئیات حفظ میکنم

 

عاشق نوشتنم

 

به نظر من هنر یک کالای فروشیه

 

تنها دوستم برادرمه که باهاش میتونم بحث کنم

 

شعری که 3 ساله نیمه تموم گذاشتمش :

سنگ میزند به پنجره

باز این دل شکسته ام

سنگ ریزه خسته و پنچره بهانه است

به رسم بازی باید ۵ نفر رو معرفی کنم

من دوستای خوب زیادی دارم ام میخوام اونایی که حرف دارند بزنند.

راوی(فنجونک)

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:8  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

 بازم بهار در زمستان

 

سلام امروز میخوام یکم پر حرفی کنم .میخوام از دوستی برات حرف بزنم. وقتی میومدم تو یک تاکسی نشستم .کنارم یک دختر جوون نشسته بود راننده رفته بود تو نخ دخترِ، دختر هم میدونست اما هی ناز میکرد هم من هم دختره هم راننده میدونستیم که فقط دارند برای همدیگه ناز میکنند و هیچکدوم هیچ کاری به هم ندارند منم به خودم گفتم اینم یک جور رفاقته به هر حال هر کدوم از این دو تا دارند به همدیگه یک چیزایی میدند.

مرده داره به دختر فرصت ابراز وجود میده ودختر ­­ه هم کلی ناز برای خریدن به مرده.

منم کلی تماشای مفتی .

راستش به نظر من دوستی مثل موسیقی میمونه، تو با موسیقی کلی حال میکنی وقت میگذرونی خودتو باهاش تنظیم میکنی یا  با اون به دنیای  دیگه ای سفر میکنی یا حتی دل دوست تو با اون می بری و حتی پز می دی اما هیچ وقت ازش توقع آموزش یا پندو اندرز نداری که هیچ،هیچ وقت موسیقی هم برات بت نمی شه اما توی بقیه چیزا اینطوری نیست به راحتی تسلیم یک قاب نقاشی میشی و هی به خودت دلداری می دی که هرچی که من بخوام از این تابلو استنباط میکنم در صورتی که چندتا گزینه کاملاًمشخص توی اون نقاشی هست که تو یکیشو انتخاب میکنی ویا حتی توی سینما تقریباًهمه یک استنباط از پیش تعیین شده رو میبینند.

کلاًهنر قالب داره واین قالب همیشه تعریف شده است گاهی به اندازه یک ظرف آب یخ گاهی هم به اندازه یک استخر. اما موسیقی کاری برای انجام دادن نداره مگه این که یک موضوع حاشیه ایی قابل احترام باشه دوستی هم به نظر من این طوریِ.

هیچ توقعی درش نیست یک حاشیه قابل احترام برای زندگی.

میشه از دوست احترام خواست یک تخت خواب مشترک خواست، تنفر خواست و همه رو گرفت اما نمیشه جاودانگی رابطه رو خواست .

دوستی یک بده بستون نیست که اگه من یک بوسه به تو میدم مجبوری که برام یک ادکلن بخری نه دوستی یعنی تمام تناقضها و تفاوتهایی که بین منو تو وجود داره میدونی من مثلاًیک لیوانم و تو یک بشقاب بین من وتو یک فاصله هست که هوا اون رو پر میکنه و این فاصله

 

در اصل یک خلاِء یک خلاء  قابل احترام

 

چیزی که حتی توی تخت خواب مشترک من وتو هم وجود داره این خلاء  یک فضای خالیِ جایی که هیچ چیز توش نیست شاید توی زمان آشناییمون تو از همه وجود من شناخت پیدا کنی اما هیچ وقت وارد این فضای خالی نمیشی چون همین فاصله است که بین منو تو وجود داره و همین فاصله باعث آشنایی ما میشه وشاید باعث دوستی ما.

 

میدونی من از عشقهای لیلی و مجنون سر در نمی آرم یعنی چی؟ که تو عاشق یک نفر باشی اما هیچ وقت بهش نرسی و یا حتی برای رقیبت آرزوی موفقیت بکنی این از نا آشنایی ما نسبت به این داستان بر می آید نه از خود داستان اگه بری این داستان رو بخونی میبینی که لیلی و مجنون کلی با هم بودن، حال کردن عشقشون هم اصلاًاین جنبه مسخره رو نداشته که یکی از خدا برای دیگری عمر بیشتری بخواد که بتونه با اون یکی دوستش حال بیشتری بکنه و یا حتی داستان شیرین و فرهاد همه فکر می کنند که فرهاد عجب آدم عاشقی بوده! به نظر من آدم تنبلی که حتی نرفته یک بار یک داستان عشقی خوب رو از توی کتابهای مقدس یا دیوانهای با ارزش بخونه این فکر رو میکنه چون شیرین همون عشق خسروکه با هم کلی داستان داشتند و کلی عشق بازی کردن اما چون خسرو میره برای جنگ و سرش جای دیگه ایی گرم میشه شیرین برای اینکه روی خسرو رو کم کنه میره یک فرهاد ساده ای رو پیدا میکنه که واسش کوه رو بکنه اما تنها چیزی که بین این آدما مشترکه یک فاصله کامل و دوست داشتنی یک خلاء  که طرفین بهش احترام میزارند .

داشتم در مورد دوستی حرف میزدم دوستی شاید خندیدن خیلی ساده اما جهت دارهِ. مثل یک ساز مثلاًشاید هیچ وقت تو از سه تار خوشت نیاد پس هیچ وقت برای شنیدن آهنگ سه تار زمان نمیزاری عوضش دیوانه گیتار باشی پس گیتار جهت آهنگش طرف تو و دوستی هم یعنی گشتن به دنبال کسی که با تو متفاوته چون آدمی که با تو مشترکات زیادی داره که برات حکم آینه رو داره دیگه فرصت کشفی نیست دوستی یک کشفِ.

 

کشف یک دنیای جدید یک رویای جدید و حتی کلی خواسته های وحشی

  

                                من من

+ نوشته شده در  ساعت 13:38  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

            دستم بوی نمک می دهد

 

این متن رو تقدیم می کنم به همه کسانی که توی این زمان کم من رو توی این شهر غریب تنها نذاشتند امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

 

 

تنم یکپارچه قالب یخ است

                                    دستت بوی نمک می دهد

                                           نمکدان شکسته ایی

صبح ها گنجشکها نیامدند

سیب هم دیگر آشنا نیست

                                                     آبها معدنی شدند

                                                  دوستی ها شکستنی

دلم برایت تنگ نیست

آخر ندیدمت و نمی شناسم

                                                              هوای تو کرده ام

                                                               هوس نیست،بهانه نیست هوای تو

بودن با تو هم نمی خواهم

تو سهم دیگرانی

                                                                    لحظه ام با توگذشت

                                                                          حال می روی؟

راستی بوی نمک می دهی پاییز را شکسته ایی

بهانه را برده ایی

 

             تمام تمام

+ نوشته شده در  ساعت 19:13  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

آرامش

 

اولش سخته . می دونی اول هر کاری سخته من می دونم که می خوام چی بنويسم و چه کار بکنم اما نمی دونم چه طور شروع کنم. فقط و فقط مي دونم می خوام از دوستم بنويسم اما چه طور؟

 اون هم بی وفاست، هم بی معرفت وهمتنوع طلب اما اينا که گناه نيست اگه قرار باشه آدم تو زندگيش فقط از يک شيرينی مزه کنه که زندگيش خيلی کسالت بار ميشه. امروز بعد از کارم يکم توی خيابون قدم زدم ولی باور کن که تمام لحظه هام  تو بودی و سکوت و تابستون و خيابون و خدا و هوا. اصلاً نتونستم تنها باشم راستش مي خواستم با خدا کمی قدم بزنم اما تو هم اومدی، من با رودروايسی نتونستم چيزی بهت بگم و هر چی سعی کردم که بپيچونمت نشد بالاخره هممون کلی قدم زديم.

من از خيابون وليعصر خيلی خوشم مياد.نمی دونم برای چی؟

 وليی اينجارو دوست دارم آدمهارو دوست دارم ، دنيا رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم. واقعيت اينه که من آدمهارو بيست دقيقه بيشتر تحمل نمی کنم نميدونم چرا؟ ولی توی همون بيست دقيقه هر کی با من باشه کلی لذت ميبره و فکر می کنه که تمام دنيا مال اونه اما بعدش فقط سکوت و خنده از من می بينه دست خودم که نيست آدم کوچولويی هستم و ازاين جريان کوچولو بودن هم راضی ام.

اما تو برام خيلی اندازه ايی هيچ وقت بيست دقيقه ات تموم نمی شه بازم نميدونم چرا از بودن با تو از اون آرامش خالی بنديت، از اون تشويش ذاتيت از اون انفجارهای گاه وبی گاهت راضيم، خوشم نمی ياد ولی خب همين ها هستند که تو رو تشکيل
می دند.
 می دونی آدمها دوست ميشن با هم تا بتونند به هم خيانت کنند آخه خيانت خيلی کار بزرگيه باعث می شه که به خلوت احتياج پيدا کنيم باعث می شه که غصه بخوريم آخه ما آدمها اغلبمون عاشق قصه خوردنيم راستی می دونی چند تا نوع غصه داريم سه مدل .

البته سه مدل آدم متفاوت با سه مدل غصه مختلف :

·            اول آدمهايی که توی تمام زندگيشون دنبال يک غصه بزرگند تا بتونه اونهارو اونقدر ناراحت کنه که تمام دنيا فقط يک چشمک از يک ستاره دور باشه اين آدمها هيچ وقت قابل اعتماد نيستند چون هميشه دنبال اينند که يا ديوانت کنند ويا عصبی.

·             مدل دوم آدمهايی که از غصه خوردن متنفرن اما هميشه ناراحتند که چرا اينها يک غصه درست و حسابی ندارند و به خاطر همين هميشه به ديگران حسادت می کنند و سعی می کنند که اونهارو کله پا کنند.

·            مدل سوم آدمهای که وقتی توی اين دنيا از خواب ميلاد بيدار ميشوند يادشون می افته که چه عشقی داشتند و چه حالهايی که با هم نکردند وهميشه توی زندگيشون غصه يار موافقشون در عدم رو می خورند اما دوستی با اين آدمها هم خوب نيست چون هيچ وقت نميتونند دنيای ما رو ببينند اگه سليمان هم باشند باز دو زار نمی ارزند.

·            اما آدم معمولی غصه چيزی رو نميخوره چون دنيا براش زنگ تفريح و اومده تا بازی کنه و حال کنه و بره سر کلاس، دوستی با اين آدم فوق العاده است چون هميشه با دوستش دوسته و می خواد که از هم خاطره خوبی داشته باشند چون زنگ تفريح های زيادی رو برای خودش تو برنامه ديده و تازه ممکنه با دوستش همکلاس هم در بياد.

 نمی دونم چرا اين حرفارو برای تو زدم ولی خوب آدمها با هم دوست می شن تا حداقل پز فهم و عقلشون رو بدن ولی من هيچ وقت به تو پز اين چيزهارو نميدم من پز داشتنت رو به خودت مي دم آره من خوده خوده من، صاحب تو شدم و تو زمانت رو به من دادی و يک جا برام باز کردی.

ببين بيا با هم يک قرار بزاريم من کاری به گذشته تو ندارم و همين طور به آيندت و نميخوام بدونم که تو دوستای ديگه ای هم داری يا نه يا عاشق پسر خالت يا همسايه سره کوچتون هستی.

 من فقط می خوام اين يک ساعتی که پيش منی با تمام وجود مال من باشی.

  

اولش سخته

+ نوشته شده در  ساعت 13:36  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
سلام

۳ مطلب پایین جدید هستند خوشحال میشم هر سه را ببینید.

لطفاً

+ نوشته شده در  ساعت 8:35  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

برف مادربزرگ قصه

شب قصه می گوید و من وتو به یاد مادر بزرگ زیر چادر شب می نشینیم

قصه قصه

هر لحظه که می گذرد در آسمان ستاره متولد می شود

تو دیگر سردت نیست

من موج موج با دریا هماهنگم

تو تمام آتشی

می توانم دنیا را در چشمان خیست ببینم

تو تمام

نگاهی

می شود به بقال محله هم به جای پول لبخند زد

تو چه می گویی

شب مرا نمی ترساند هرچند از روشنایی هم نمیترسم اما سیاهی مرا

پاس نمیدارد

گریه نمی کنم صدایم ابرها را هم جا به جا کرد

تو می خندی و من دوباره یاد

فرش خانه مادر بزرگ می افتد که از

پشت صورتت تماشایی بود

تو تمام انارهای باغ مادری

و تو می روی و من زیر این شب تنها ستاره ها را می بینم

و تو ... من ...... شب .......... ستاره ایی دیگر و شاید

داستانی دیگر

+ نوشته شده در  ساعت 14:40  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

چشمان باز بسته

سلام و عرض ادب

امان از این با هم بودن های ما و بی هم شدن هامون

تا کی باید برای پیداکردن مبازه کنیم و برای نگه داشتن هیچ تلاشی نکنیم.

متاسفانه ماها یک اخلاق بدی داریم که میزان احترام بین افراد رو از آخر به اول می سنجیم. روز اول که با کسی آشنا می شیم اونقدر طرف رو احترام بارون و ادب زده می کنیم که بیا و ببین .

یک ماه بعد که این آدم برامون شناخته شدست پس احترام کمتری نسبت به قبل براش قائل میشیم و دست آخر هم

به خودمون اجازه میدیم که حتی به اون بی احترامی هم بکنیم .

از این بدتر و غیر قابل کنترل بودن هم وجود داره اون هم بحران هویته البته نه اون هویتی که سالهاست دنبلش میگردند هنوز پیداش نکردند بلکه هویت انسانی منظورمنه.

ما به هر کسی که آدم با روحیه وشادی باشه به راحتی بی احترامی می کنیم یا حتی جدیش نمی گیریم در صورتی که اون آدم با احساس پاکش و روحیه شادش داره لحظه های ما رو بهتر و رنگی تر می کنه اما ما به راحتی با اون معامله مقابل می کنیم و اون آدم رو جدی

نمی گیرم روانشناسها به این حالت می گن فرافکنی ذهنی یعنی با بی توجه به اون آدم داریم احساس های سرخورده خودمون رو خنثی می کنیم.

من برای هر لبخندی احترام قائل هستم

هر آدمی یک نگاهی به مسائل داره  اما من به چشم شما ایمان دارم..

+ نوشته شده در  ساعت 14:32  توسط گلادیاتور بدون سپر | 

من

من ، من ، من ، من ، من، من ، من، من، من، من، من، من ،من ، من ، من ، من ، من ، من ، من ،

این من چقدر عزیزه برای من.

 اخ که چقدر برای من شدنش تلاش کرده این من چقدر از سد توها گذشته چقدر با ماها درگیر شده.

 این من بنده خدا کلی از موهاش توی راه من شدن ریخته این من من

این من هیچ وقت به کم قانع نبوده این من همیشه بیشتررو بهتررو خواسته همیشه بزرگی رو خواسته ابهت رو والبته ....

این من هیچ وقت تو رو نخواسته آخه از ما شدن قصه اش می گیره این من همیشه من بوده همیشه

این من از من و ما  و تو بودن های تو خالی همیشه فراری.

 این من همیشه یک من دیگه رو دوست داشته که خیلی مشکل پسنده همون منی که نقاشه اما دانشگاه نرفته

این من همیشه می خواسته و البته شده که اونقدر بزرگ باشه که وقتی تسلیم اون من شده ، اون من ببینه که یک من بزرگ براش تعظیم می کنه نه یک تو و یا یک ما

به نظرم اون من همیشه از غرور خوشش اومده به خاطر اینه که این من اینقدر مغروره و حتماً اون من از سرما خوشش میاد چون این من عاشق بیداری تو شبهای زمستونه

این من .... اون من .... این من .... اون من .... این من .... اون من .... این من .... این .... اون ....

این .......اون......ا.....ا.....ا....ا....ا...،

+ نوشته شده در  ساعت 8:23  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
 
پوستر های انتخاباتی

كمتر از 24 ساعت به پايان مهلت تبليغات كانديداهاي انتخاباتي وقت باقي مانده است. با اين حال در و ديوار شهرها همچنان از رقابت نفسگير هواداران گروه‌هاي مختلف حكايت دارد. اما آ‌نچه در اين رقابت فشرده انتخاباتي بيشتر <به چشم مي‌آيد> پوسترهايي است كه چهره شهر را <گرافيكي> كرده‌اند. پرسش اينجاست كه اين پوسترها چگونه طراحي شده‌اند؟ آيا زيبايي‌شناسي گرافيكي دارند و آيا كانديداها پوسترهايشان را به طراحان قدرتمند سپرده‌اند؟

گروه < دوات > و پوستر ائتلاف اصلاح‌طلبان

با نگاهي به پوسترهاي انتخاباتي مي‌فهميم كه همه آنها را مي‌توان در سه دسته كلي تقسيم‌بندي كرد. برخي از پوسترها روي عكس يا تصوير كانديدا يا كانديداها تمركز دارند؛ در چنين حالتي مي‌توان آن پوستر را از نظر روانشناسي تحليل كرد: اگر كانديدا قيافه جذاب يا كاريزماتيك (هاله‌مند) داشته باشد (همچون سيدمحمد خاتمي در انتخابات خرداد 76)، معمولا در پوستر او روي <چهره> تاكيد مي‌شود. همچنين كانديداهايي كه چهره آشنايي براي عموم مردم دارند معمولا در پوسترهايشان روي چهره كار مي‌كنند. اما كانديداهايي كه مطرح نيستند و احيانا چهره جذاب يا خاصي ندارند، ترجيح مي‌دهند كه بيشتر روي نام خود تاكيد كنند و آن را در پوسترشان با فونت بزرگ‌تري چاپ كنند. در اين بين برخي پوسترها هم هستند كه روي آنها كار گرافيكي چنداني نشده است. گروه <دوات> به مديريت ايمان صفايي از معدود گروه‌هاي طراحي است كه در انتخابات پيش‌رو با يك ديد قوي گرافيكي حضور يافته است. صفايي در مورد ايده به كار رفته در طراحي آرم ائتلاف اصلاح‌طلبان گفت: <ما در آرم اين ائتلاف، 15 خانه را به نشانه 15 كانديدا طراحي كرديم و در وسط آن <الف> اصلاح‌طلبان را به صورت سه خانه قرمز به اجرا درآورديم.> او همچنين درباره به كار بردن دو پرنده در پوستر اين ائتلاف اضافه كرد: <پرنده به عنوان نماد صلح مطرح است. ما در اين پوستر اين نماد را در قالب دو پرنده تكرار كرديم.> اين گروه همچنين شعار <تهران شهر ايراني> را كه مربوط به ائتلاف اصلاح‌طلبان است با شيوه خط نستعليق اجرا كرده است.

ابراهيم حقيقي: پوستر ائتلاف اصلاح‌طلبان خيلي

 شاخص است

تنها با گشتي كوتاه در خيابان‌ها و معابر شهري چون تهران مي‌توانيم به برآيندي كلي از چند و چون فعاليت‌هاي تبليغاتي كانديداها پي ببريم. متاسفانه در اغلب پوسترهاي تبليغاتي موجود، مسائلي چون طراحي گرافيك، روانشناسي تبليغات، اجراي گرافيكي و زيبايي‌شناسي ناديده انگاشته شده است. اغلب، نمادهايي چون كوه دماوند، برج آزادي و برج ميلاد به عنوان عنصر اصلي در طراحي اين پوسترها به كار رفته است. اين نمادها به نظر مي‌رسد كاركرد تبليغاتي خود را از دست داده‌اند؛ چرا كه تركيب‌بندي آنها در پوسترهاي انتخاباتي به كليشه تبديل شده است. با اين حال ائتلاف اصلاح‌طلبان با طراحي گرافيكي نماد و پوستر خود، نظر عده‌اي از پيشكسوتان گرافيك را به خود جلب كرده است. ابراهيم حقيقي (گرافيست و رئيس هيات‌مديره انجمن صنفي طراحان گرافيك) با <شاخص> خواندن اين پوستر گفت: <اين تصوير از همه بهتر طراحي شده و در آن دقت‌نظر يك طراح گرافيك به چشم مي‌خورد.> او همچنين در مورد تاثير چنين پوسترهايي در زيبايي شهر افزود: <قطعا پوسترها زيبايي شهر را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهند، از اين رو اگر يك طراح گرافيك آنها را طراحي كند زيبايي بيشتري به دست مي‌آورند

+ نوشته شده در  ساعت 11:5  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
 
میدان جنگ
پست الکترونیک
خاطرات خونین
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
فریبا
نوشته های انسان مترسک نما
دل را لای دستمال کاغذی پیچیدم
فصل پنجم
سایه
دیوانه ای عاشق دیوانگیش
برهنگی های من
فلسفه در اتاق خواب
سینما کامنت
هذیان گویی یک فاحشه باکره
دفتر خاطرات مجازی
لرتییوذا
الهه نامقدس
اندیشه دریا
سلطنت سکوت
کلاکت
سینمای فرانسه
شعرهای پنهانی
غزل دختر شرقی
خرمگس خرفت
مسافرکوچولو
روژین وروزگارش
ابر خاکستری
چرکنویس
آبی آسمانی
بازخوانی کاغذ پاره ها
آری! آغاز است به پایان نیاندیشیم
آدم آدمه دیگه...یک
ماهی سیاه کوچولو
کافه تیتر
مردی که لب نداشت
خواندنیهایی از مجلات قدیمی
کافه مادلن
دغدغه های تنهایی من
بالا بلندتر از هر بلند بالایی
هرکسی نگاهی دارد من به چشم شما ایمان دارم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
غزل بانوی گنه کار
نسیم از سمت شما می وزد؟
دوستانم
کو
سینما
فنجونک
ما به چشم شما ایمان داریم
شلاقهای ادبی
شعرها
داستانها
مونالیزای آقای بن لادن
عکس درست کن برای وب سایت و... (به خدا)
خشت و آیینه
سینما
پرده شیشه ایی
رویابینها
فیلم نوشته ها
نوین تصویر
lemon art
خط سبز
سینمای وحشت
ایران کارتون
زبان فرانسه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

یک مرد مرده