![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
پسر كتك خورده بود. مادرش گفت هر كس تورا زد تو هم بزنش. پسر گفت: مگر نبايد روي ديگر صورت خود را براي ضربه بعد پيش ببريم؟ مادر گفت: اين را كسي اختراع كرده كه دعوا را شروع مي كند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
نگاه،لبخند،دندان ها،لب ها،صدا،سکس، ماشین،احساس،آپارتمان،نیمکت،موسیقی،رقص،نورها، نوشیدنی،رطوبت،خشکی،نرمی،منقبض،سریع،تند،آهسته،راحت،سخت، ساق پا،زانو،شانه ها،سینه، انگشتان،ابریشمی،خشن،نفس،اتاق پذیرایی،اتاق خواب، دستشویی،آشپزخانه،زیرزمین،تختخواب،بالش، ملافه ها،دوش حمام،سیگار،قهوه،جوراب ها، سینه بند،لباس،پیراهن،برهنه،تلق تلق،در،شوهر،درهم ریختگی،قتل،لباس ها،پنجره.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
نه نه لطفاً تو دیگر نه این روزها همه لغات معانیشان عوض شده است و همه آدمها سعی می کنند به هم مفاهیم تازه را یاد بدهند عشق شده است تجاوزر- شراکت- خیانت تعهد شده است دروغ- دورنگی- سیاست اعتماد شده است سرعت عمل در نابودی - در کثافت بودن من شده ام – سایه ای از دیگری که زمانی بوده است و حالا باید جای او را کسی پر کند و قرعه به نام من افتاده است. تو شده ای – موجودی اسیری که همه شبیه تو اند اما تو نیستند. و من برای ارضای امیالم نداشته هایم. خواسته هایم و... نقطه هایی که در قبل آمد به همه آنها دستی میزنم. ساعت دیگر دلهره نمی آورد بلکه یاد آور میزان تحمل است. باران دیگر تنهایی نیست سیلابی است برای هم مزه شدن با اشکهای فرو ریخته بی دلیل صدای نفس نفس زدن دیگر از حس با هم بودن نمی آید بلکه گریزگاهی است برای... آه دیگر برای حرف زدن هم باید از یک فرهنگ لغات امروزی تر استفاده کنم و اما هنوز هم امیدواری هست زیرا همه به هم کمک میکنند تا لغات معنی تازه ایی بگیرند دوستی دیروز میگفت رفاقت یعنی عدم تحمل هم از تو تشکر کردم و راهم را گرفتم ورفتم نمیدانم به کجا این جا اسمش عوض نشده بود با اینکه تغییر کاربری داده بود قدیم ترها به آن میگفتم قهوه خانه اما حالا شده است قهوه خانه تو دیگر لطفاًً سعی نکن معنی های جدید را به من بیاموزی من در عهدی زندگی میکنم که مرده است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
پولی که مردها بعد از با هم بودن به تو می دهند برای تشکر از این همکاری لذت بخش نیست برای این است که گورت را گم کنی .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
به من اعتماد کن رفیق من صادقم به ایمانت به من اعتماد کن رفیق من اشکم در تاریکی چشمانت
و تو میدانی مخاطب من کیست لازم به توضیح نمی دانم!
... پاییزاومد و برای من یک نوید داشت یک امید برای روزهای بهتر 2تا از دوستام کتاب شعرشون رو چاپ کردند دقیقاً در زمانی که جای من توی شهری که دوستش می دارم خالی بود.
مجید سعد آبادی کوهنورد قدیمی با _دالان حاج مختار پلاک9_ مردی با سرفه های دوست داشتنی وصاحب تنها نگاه موزیانه ایی که من بهش ایمان دارم. مردی از روزهای غم، غصه، قصه و البته روزهای موفقیت. مردی که غیر مستقیم اغلب منرو حدس میزنه دوستی که دنیای شعرش مثل دنیای خودش پر از تصویر دیدنیه و با تمام شخصی بودنش قابل درک وحسِ. مجید عزیز تو تنها کسی هستی که میتونه ایده پرداز فیلم های من باشه به جای اون همه دوستی که از سر لطف کارهای منرو میبینند هیچ وقت نبودم اما تو رو درک میکنم دوست من. تبریک میگم منتظر مجموعه بعدی هستم البته زمان مهم نیست مهم شعرهای قرمز و رسیده وآبدار تو ... انگشت های تو هنوز هم نقاشن اند چشم هایت یادت هست؟ مداد آبی پر رنگی بودی دستت را گرفتم و آن قدر آسمان کشیدم که چیزی از تو نماند جز ته مدادی که همین روزها مرا در خیابان می بیند و نقاشی های صورتم را خط خطی می کند
آسمان صاف بود باران کشیدی راه راه باران راه راه بود و راهم را گم کردم میله کشیدی میله راه راه بود وبه زندان کشیده شد حالا ته مداد برای خودش نقاشی شده که روی تمام دیوارها عکس خدا را می کشد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|